¸¸.•*´•. ستاره ... ¸¸.•*´•.
نسیم مادرانه ، صورتم را نوازش می کند .
تک ستاره ای در میان انبوهی از سیاهی به من چشمک میزند .
ناگهان حسی درونم شعله ور می شود .
سرم را پایین می اندازم و شرمین به زمین چشم میدوزم .
ولی انگار دلم بی تاب است ، بی تاب یک نگاه !
سرم را باری دیگر به سوی آسمان می گیرم
و ستاره باز هم مشتاقانه به من چشمک میزند .
اینبار ستاره های دیگری هم به من چشمک می زنند ،
اما چشم دلم تنها ستاره ی خود را می بیند.
نظرات شما عزیزان: